تبليغاتX
مگس
بوی بد پست های گندیده!
بوی بد کم شدن آمار بازدید!
بوی بد کسالت، بوی بیحوصلگی!
بوی بد مگسی که نوشتنش نمی آید،
بوی من!
...
همه ی این بوها رو تحمل کنید!
به زودی از اینجا خواهند رفت.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط صدرا  | 

اونی که قلمم رو برداشت و دیگه پس نیاورد ،
به زودی خواهد شنید...
صدای خرد شدن انگشتانش را...
زیر کفش های من!

به نظرم اومد که بهتره این شعرمو(!) خودم براتون تفسیر کنم.
منظور از جمله ی اول اینه که چند وقتیه حوصله ی وبلاگ نوشتن ندارم... انگار یکی قلمم رو دزدیده باشه! و منظور از جمله های بعدی اینه که به زودی بر این بیحوصلگی غلبه خواهم کرد.
همین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط صدرا  | 

ziafat by magas[sadra baniasadi-

تو این مدت که به روز نکردم، تعداد بازدیدهای روزانه ی بلاگم بدجوری سقوط کرده...
 البته مهم نیست. به لذت به روزنکردنش می ارزید!
 خواستم اعلام کنم که حالم خوبه و همین امروز فردا به روز میکنم.

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت   توسط صدرا  | 

Rokhtaduse - sadra Baniasadi

اين تصوير مال همون دورانيه که با شياطين ميپريدم! اگر يادتون باشه./ به واسطه ی يکی از شيطان هايی که خيلی باهاش صميمی ام، با اين شيطان توی تصوير بالا آشنا شدم.
...
موجود جالبی بود. همين شيطان توی تصوير را ميگم. اسمش رخدوتاسخه بود. خودش ميگفت به زبان شياطين دوسان يعنی "مزيّن به نقش ستاره"! و اين به خاطره نقش ستاره ی روی گونه ی چپشه... ميگفت مادرزاديه.اسمش برام جالب بود و اسم من هم برای اون جالب بود... آخه تو زبون شياطين دوسان، صدرا يعني "عصر بخير" !
بعد از اينکه با هم آشنا شديم من درباره ی شياطين دوسان ازش پرسيدم و اون برام توضيح داد که شياطين دوسان قومی از شياطين بوده اند که همراه آريايی ها به فلات ايران مهاجرت ميکنند.چهارمين رهبرشون آتخنا بوده که فلات ايران را بين سه فرزندش، آتخان و آخنات و آتناخ تقسيم ميکنه. آتخان ميشه حاکم شياطين شمال و شمال شرقی و مرکز ايران... آخنات ميشه حاکم شمال غربی و غرب فلات ايران به اضافه ی بخشی از عراق امروزی. کل جنوب و قسمتی از شرق هم ميرسه به آتناخ. بعد از مرگ پدر دوتا از برادرها يعنی آخنات و آتناخ می افتند به جون هم! جدال دو برادر سر جزاير جنوب ايران بوده که حاکم جنوب يعني آتناخ اونا را از آن خودش ميدونسته و آتخان هم اين را قبول داشته، ولی آخنات عقيده داشته که آتناخ زياديش ميشه و همينقدر که داره بسشه! پنجاه سال بعد از فوت پدرشان -پنجاه سال براي شياطين مانند پنج سال برای انسان هاست... شياطين عمرهای چندصد ساله دارند- دو برادر لشگريانشان را در دشت لوت باهم روبرو ميکنند. جنگ وحشتناکی در ميگيره که هفتاد سال طول ميکشه... در شصت و هشتمين سال جنگ، برادر بيطرف، آتخان، به اصرار عزيزترين همسرش -يعنی سوگلي حرمسرايش!- به آتناخ ميپيوندد و لشگر عظيمش را در اختيار او قرار ميدهد. درنتيجه، آخنات در سال هفتادم جنگ شکست ميخوره و از ترس جونش از ايران فرار ميکنه و از عراق امروزی به ترکيه ی امروزی و سپس به آتن ميره. بعد از چار،پنچ سال به اسپارتا ميره و اونجا ساکن ميشه... چون توي اسپارتا خرج و مخارجش زياد ميشده و مجبور بوده از صبح تا شب سگدو بزنه، برميگرده به آتن و از آتن به ترکيه و سپس به عراق. بعد از چند سال زندگی در عراق اسلام ظهور ميکنه و آخنات با اينکه از دسته ی شياطين گول زننده نبوده، تصميم ميگيره که عراق را ترک کنه. يکی از دوستانش که بازرگان بوده، او را با خودش به هند ميبره. آخنات از هند خوشش مياد و همونجا، توی هند ساکن ميشه... ازدواج ميکنه و در سن هفتصد سالگی صاحب يک فرزند دختر ميشه...صدسال بعد هم صاحب يک فرزند ديگر ميشه که اون هم دختر بوده. آخنات و همسرش بسيار زشت بوده اند ولي برحسب اتفاق دختراشون بسيار زيبا از آب درميان. دراون زمان دو فرزند مرسوم نبوده و آخنات اگه زنده ميموند، حتمن صاحب چندتا ديگه هم ميشد. ولي عمرش کفاف نداد و در سن نهصد و خورده اي سالگي در اثر ابتلا به بيماري ويژوبالاتوس -يه نوع بيماري مخصوص شياطين- از دنيا رفت. دختر بزرگترش با يک بازرگان ايراني ازدواج ميکنه و از سرزمين مادريش يعني هند، به سرزمين پدريش يعني ايران مهاجرت ميکنه. دختر بزرگتر آخنات بعد از دويست و خورده اي سال زندگي در ايران اولين فرزندش را به دنيا مياره و خودش از دنيا ميره! شوهرش يعني همون بازرگان ايراني اسم فرزند -که پسر بوده- را رخدوتاسخه ميذاره. رخدوتاسخه هم بزرگ ميشه و ميشه همين آقاي خوش تيريپي که تو تصوير بالا ميبينيد!
رخدوتاسخه شيطان خوش صحبت و با سواديه... وقتي بهش گفتم ميخوام ازش طراحي کنم، رفت خنجر پدر بزرگش را آورد و همينجوري که ميبينيد، برام فيگور گرفت! ...پدرش ارث زيادي براش گذاشته و براي همين رخدوتاسخه کار نميکنه... تمام وقتشو يا کتاب ميخوانه يا ساز ميزنه... بعضي موقع هم مياد تهران و بين مردم و ماشين ها پرسه ميزنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت   توسط صدرا  | 

انارام منو به یک بازی وبلاگی دعوت کرده... و من باید آهنگ* های مورد علاقه ام را نام ببرم!
...
یک.Question، Areals، Toxicity ،Chop Suey. این چهار تا آهنگ گروه System-Of-A-Down واقعن فوق العاده اند! اگر حتی از سبک متال متفر هستید، این چهارتا رو گوش بدید... بهترین آهنگ های این گروه محسوب میشوند... به خصوص Chop Suey که هر آدمی را جادو میکنه.
دو. فرهاد مهراد.
سه.بیشتر آهنگ های Eminem و Dr.Dre.
چار. Akon
پنج.همه ی آهنگ های گروه ERA.
شیش. مایکل جکسون.
هفت.آلبوم به تماشای آبهای سپید:حسین علیزاده و ژیوان گاسپاریان.

توضیحات:
یک.اگه گوش داده اید، حتمن نظرتونو برام بنویسید.
سه.میدونم که زیادی جلف و تابلو اند... چاره ای نیست! آهنگ هاشون را دوست دارم.
چار.یک رپر سیاه پوست آمریکایی، با اصلیت سنگالی!
پنج.یک گروه راک قدیمی.
شیش.از حدود هفت-هشت سالگی عاشق آهنگ های مایکل جکسون شدم!
هفت.متاسفانه یا خوش بختانه(!) موسیقی سنتی خیلی کم گوش میدم و این همه اش به این خاطره که بابا درهر شرایطی و در هر مکانی موسیقی سنتی گوش میده!

ممنون از انارام که منو به این بازی دعوت کرد.
حالا نوبت منه که برای بقای این بازی سه نفر را انتخاب کنم... ملخ، پرتقال من، نویسش.

*.همون ترانه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت   توسط صدرا  | 

احساس ناخوشایندی بهم دست داد...
وقتی...
گردنم را...
سیصد و شصت درجه چرخاندم!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت   توسط صدرا  | 

golabe-bi-mazze_sadra baniasadi

امشب، ساعت هفت، بعد از مدت ها برای پياده روی از خونه زدم بيرون!
خيابون ها پر از آدم و ماشين بود...
هميشه وقتي اينجوری تک و تنها از خونه ميرم بيرون و لابه لای مردم وول ميخورم، حس عجيبی بهم دست ميده.
من فقط قدم ميزنم... ولی حسم چيز ديگه ای ميگه! انگار دارم کار عجيبی انجام ميدهم... فکر ميکنم مردم همه عجيب و غريبند... يا شايد هم منم که عجيب و غريبم!
فقط قدم برميدارم و مردم را نگاه ميکنم.
...
دوتا زن ميانسال که کپن هاشون رو باهم چک ميکنند...
يک مرد کچل که با رفيقاش گپ ميزنه...
يکي از دوستای قديميم که داره سيگار ميکشه...
يک زن چادری که ميزنه تو سر بچه اش...
يک روزنامه فروش بيحوصله که با تلفنش حرف ميزنه...
يک دختر بچه که جيغ جيغ ميکنه...
يک پسر جوان که واسه رفيقاش سوت ميزنه...
يک پيرزن که همه را چپ چپ نگاه ميکنه...
و... چندتا دستفروش و کلي خريدار...
همه را ديدم... بادقت زياد!
کار خاصی نميکردند...
فقط زندگی ميکردند...

زندگی! ...چه کار بی اهميتی!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت   توسط صدرا  | 

Ford Bomber - sadrablog

فضله های این پرنده ی بیریخت واسه اهالی شهر، خیلی گرون تموم میشد !

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت   توسط صدرا  | 

Kamikaze - sadra Baniasadi

این مرد ژاپنی مثلاً یک خلبان کامیکاز است!
[در جنگ جهانی دوم، خلبان های کامیکاز هواپیماهای خود را از
مواد منفجره پرمیکردند و طی عملیات کامیکازی به ناوهای آمریکایی میکوبیدند.]
[کامی به معنای خدا و کازی به معنای باد است]

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت   توسط صدرا  | 

قورباغه اومد شهر، به اولین کلاغی که رسید گفت: قور قور!
کلاغه گفت لهجه رو. همه ی کلاغ ها از خنده ترکیدند.
قورباغه برگشت ده.
از اون به بعد هیچ قورباغه ای نیومد شهر.

از کتاب "پرسیدن راه رو دورتر میکنه"/ ابوالفضل ابراهیم شاهی/نشر ماه ریز

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت   توسط صدرا  |