تبليغاتX
مگس

golabiepir

گلابی پیر نوه هاش رو صدا میزنه،
و وقتی جمع میشن دورش،
شروع میکنه به نصیحت کردن.

این سرگرمی مورد علاقه همه گلابی های پیره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت   توسط صدرا  | 

sadra baniasadi

این مرد، خیلی وقته که به تو خیره شده.

...

پ.ن:چندتایی از کامنت های پست قبل باعث شد این پی نوشت رو بنویسم و توضیح بدم که پست قبلی هیچ ربطی به اینکه "مردها بیشتر فکر میکنند یا زن ها" نداشت. اصلاً ربطی به جنسیت نداشت. فقط ربطش به سبیل بود. همین.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت   توسط صدرا  | 

Thinker by Sadra Baniasadi

میگن فکر کردن زیاد باعث پرپشت شدن سبیل میشه.
البته این در مورد آقایونه. در مورد خانوما هنوز چیزی نگفتن.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت   توسط صدرا  | 

گمشده ی بهشت

نمایشگاه نقاشی های محمدعلی بنی اسدی
افتتاحیه: جمعه 1۵ آذر ساعت 1۶ تا 20
بازدید برای عموم: 1۶ تا ۲۶ آذر ساعت 10 تا 13 و 1۵ تا 19
جمعه ها: 1۶ تا 20
گالری هما { خیابان ولیعصر بالاتر از تقاطع نیایش، خیابان رحیمی(چهرازی)، شماره ۵۰ } 
تلفن ۲۲۰۵۵۶۲۹

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت   توسط صدرا  | 

pirmard by sadra baniasadi

پیرمردی که همیشه لباس های راه راه میپوشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت   توسط صدرا  | 

همون که گریه میکرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت   توسط صدرا  | 

اگر حوصله ام بیاد راجع به روز افتتاحیه نمایشگاه مینویسم... که روز خیلی خوبی بود.
برای دیدن کارها اینجا را کلیک کنید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت   توسط صدرا  | 

sadra

نمایشگاه طراحی های صدرا بنی اسدی
افتتاحیه: دوشنبه 22 مهر 1387
از ساعت 16 تا 19
............
نمایشگاه تا چهارشنبه 1 آبان ادامه دارد
ساعات بازدید: از 9 تا 17
پنجشنبه ها: از 9 تا 13
به جز روزهای تعطیل
.............
خیابان شریعتی، تقاطع اتوبان شهید همت، خیابان گل نبی غربی، میدان کتابی، خانه کاریکاتور ایران
22868600

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت   توسط صدرا  | 

sadra baniasadi - tarh

به چی نگاه میکنه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت   توسط صدرا  | 

چراغ آشپزخونه که روشن میشه،
سوسکا در میرن...
جلوتر که میری و توی بساط ولو شدشون سرک میکشی، میفهمی داشتن ورق بازی میکردن...
میفهمی که سور و ساتشون رو بهم زدی. واسه چند لحظه هم که شده دلت براشون میسوزه...
آروم عقب میری و چراغو خاموش میکنی...
شاید سوسکا برگردن.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت   توسط صدرا  |