تبليغاتX
مگس

zaeghe

 خوب، هرکسی یه ذائقه ای داره !

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت   توسط صدرا  | 

dastvaghalam

ghorub

دوتا عکس کاملاً بی ربط...
فقط برای اینکه به روز کرده باشم !

عکس اول: دست پدرم، هنگام طراحی کردن.
عکس دوم: غروب خورشید بعد از بارش باران، پشت بام خانه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت   توسط صدرا  | 

Rappers-2-sadra Baniasadi

Rappers-1-sadra Baniasadi

حتماً تابحال چنین شخصیت هایی را در کوچه و خیابان دیده اید. و حتماً میدانید که جوانانی که با این تیپ و لباس از خانه بیرون می آیند، یا رپر هستند و یا از طرفداران رپرها و موسیقی RAP.
چندسالی است که موسیقی رپ در ایران رواج پیدا کرده و رپرهای ایرانی ــ که اکثراً چهره و لباسی شبیه به طرح های بالا دارند ــ همچنان بصورت زیر زمینی فعالیت میکنند. با رواج موسیقی رپ در ایران طرفداران آن هم به سرعت زیاد شدند و این افزایش طرفداران و رپر ها همچنان ادامه دارد.
در این مدت در کوچه و خیابان اطراف خانه ما هم رپرها و طرفداران رپ زیاد شده اند و من از این ریخت و قیافه ها زیاد می بینم. تا جایی که به دفتر طراحی هایم نیز نفوذ کردند !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت   توسط صدرا  | 

امروز جشن تولد persian cartoon است.
من و پدرم هم دعوت شده ایم ولی من نمی توانم به این جشن بروم. چون پدرم نمیتواند به این جشن برود.
چون وقتی این جشن شروع میشود، پدرم درحال تدریس در کلاس آریا* است. البته من تنهایی هم میتوانستم به این جشن بروم ولی مساله اینجاست که قرار است من هم با پدرم به کلاس آریا بروم !
بقال ها، نجارها، تعمیرکارها و خیلی های دیگر در تابستان پسرانشان را به محل کار خود میبرند تا با شغل پدرشان ــ و احتمالا شغل آینده خودشان ــ بیشتر آشنا شوند.
پدر من هم میخواهد چنین کاری بکند !
معمولا وقتی پدرم در دانشگاه درس میدهد، من در مدرسه درحال درس خواندن هستم. به همین دلیل تا به حال فرصتی پیش نیامده که پدرم مرا به دانشگاه ببرد.
...
احتمالا تجربه امروز تجربه جالبی خواهد بود.

*کلاسی که در نگارخانه آریا برگزار میشود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت   توسط صدرا  | 

این دوتا عکس از عکسهاییـست که من از کارگران یکی از ساختمان های درحال ساخت اطراف خانه گرفته ام. به بام خانه میرفتم و از کارگرانی که در حال کار بودند، عکس میگرفتم.

پ.ن: سایت عکس هایم : « کلیک کنید »

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت   توسط صدرا  | 

3shanbe-ye-barani

سه شنبه وقتی ساعت شش عصر، از پای کامپيوتر بلند شدم، دلم ميخواست مقداری اکسيژن تنفس کنم !
پس لباس هامو پوشيدم و به سمت پارکی رفتم که در نزديکی خانه يمان است. پارک کوچکی نيست ولی بزرگ هم نيست.
از شلوغ ترين قسمت آن ــ يعنی قسمتی که در آن کودکان بازی ميکنند و جيغ ميکشند! و همراهانشان هم نشسته اند با هم حرف ميزنند ــ به دنج ترين قسمت آن رفتم. دنج ترين قسمت اين پارک محدوده ايست که آنجا پيرمردان و مردان بازنشسته با هم صحبت ميکنند و يا تخته و شطرنج بازی ميکنند. خوبی اين محدوده اين است که در آن کسی نميدود و جيغ نميزند. در کل جای نسبتا آرامی است و حال و هوای خوبی دارد.
روی نيمکتی نشستم که پيرمردی بسيار جدی روی نشسته بود و اطراف را نگاه ميکرد. چند لحظه بعد پيرمرد بلند شد و رفت و چند پيرمرد که با هم دوست بودند آمدند و جای او نشستند. يکي از انها مجبور شد بايستد چون نيمکت پر شده بود. پس من جايم را به او دادم و روی نيمکت کناری که به تازگی خالی شده بود، نشستم.
باران نم نم ميباريد.
چند لحظه بعد مرد جوانی با دو پسر آمدند و کنار من نشستند. يکی از پسرها بزرگتر از ديگری بود و به نظرم پسر کوچکتر دبستانی بود.
پسر بزرگتر که به نظر هجده، نوزده سال داشت، کنار من نشست. سعی ميکرد زمينه ی صحبت را فراهم کند...

گفت: چي چيارو! و با سر به چند دختر جوان که در پارک قدم ميزدند اشاره کرد. من هم جوابی ندادم. چه ميتوانستم بگويم ؟!
پسر و همراهانش لهجه داشتند و معلوم بود که شهرستانی هستند. کمی هم به اعراب شبيه بودند.
بعد از این جمله شروع کرد به حرف زدن...
از حرفهايي که زد چيزهای جالبی فهميدم :
خوزستانی هستند و لر.
اين پسري که به نظر هجده يا نوزده سال داشت، شانزده سالشه و مرد جوانی که همراهشان بود، پدرش است و 34 ساله است !
در نتيجه پدرش در هجده سالگی پدر شده است !
مسافر هستند و با موتور مسافرت ميکنند.
در ميان حرف هايش فهميدم که يا شديداً خرافاتی هستند يا ديوانه يا خالی بند ! چون گفت:
وقتی سال اول متوسطه را مي خواندم، مادر بزرگم فوت شد و سال بعدش که دوم را مي خواندم، پدربزرگم فوت شد و من هم فکر کردم اگر همينجوری پيش برم، نسلمون منقرض ميشه !! واسه همين ترک تحصيل کردم.
...
مدتي بود که باران شديدتر شده بود و لباس هايم خيس شده بود.
صحبتمان تمام شده بود و با پدر و برادر کوچکترش ميگفت: اگر تو اين بارون با موتور بريم، نابود ميشيم !
بعد از چند لحظه خداحافظی کردند و رفتند.
به خاطر بارون پارک خلوت شده بود و من همچنان روی نيمکت نشسته بودم و از دوش گرفتن لذت ميبردم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت   توسط صدرا  |