
خوب، هرکسی یه ذائقه ای داره !


دوتا عکس کاملاً بی ربط...
فقط برای اینکه به روز کرده باشم !
عکس اول: دست پدرم، هنگام طراحی کردن.
عکس دوم: غروب خورشید بعد از بارش باران، پشت بام خانه.


حتماً تابحال چنین شخصیت هایی را در کوچه و خیابان دیده اید. و حتماً میدانید که جوانانی که با این تیپ و لباس از خانه بیرون می آیند، یا رپر هستند و یا از طرفداران رپرها و موسیقی RAP.
چندسالی است که موسیقی رپ در ایران رواج پیدا کرده و رپرهای ایرانی ــ که اکثراً چهره و لباسی شبیه به طرح های بالا دارند ــ همچنان بصورت زیر زمینی فعالیت میکنند. با رواج موسیقی رپ در ایران طرفداران آن هم به سرعت زیاد شدند و این افزایش طرفداران و رپر ها همچنان ادامه دارد.
در این مدت در کوچه و خیابان اطراف خانه ما هم رپرها و طرفداران رپ زیاد شده اند و من از این ریخت و قیافه ها زیاد می بینم. تا جایی که به دفتر طراحی هایم نیز نفوذ کردند !
*کلاسی که در نگارخانه آریا برگزار میشود.


پ.ن: سایت عکس هایم : « کلیک کنید »

سه شنبه وقتی ساعت شش عصر، از پای کامپيوتر بلند شدم، دلم ميخواست مقداری اکسيژن تنفس کنم !
پس لباس هامو پوشيدم و به سمت پارکی رفتم که در نزديکی خانه يمان است. پارک کوچکی نيست ولی بزرگ هم نيست.
از شلوغ ترين قسمت آن ــ يعنی قسمتی که در آن کودکان بازی ميکنند و جيغ ميکشند! و همراهانشان هم نشسته اند با هم حرف ميزنند ــ به دنج ترين قسمت آن رفتم. دنج ترين قسمت اين پارک محدوده ايست که آنجا پيرمردان و مردان بازنشسته با هم صحبت ميکنند و يا تخته و شطرنج بازی ميکنند. خوبی اين محدوده اين است که در آن کسی نميدود و جيغ نميزند. در کل جای نسبتا آرامی است و حال و هوای خوبی دارد.
روی نيمکتی نشستم که پيرمردی بسيار جدی روی نشسته بود و اطراف را نگاه ميکرد. چند لحظه بعد پيرمرد بلند شد و رفت و چند پيرمرد که با هم دوست بودند آمدند و جای او نشستند. يکي از انها مجبور شد بايستد چون نيمکت پر شده بود. پس من جايم را به او دادم و روی نيمکت کناری که به تازگی خالی شده بود، نشستم.
باران نم نم ميباريد.
چند لحظه بعد مرد جوانی با دو پسر آمدند و کنار من نشستند. يکی از پسرها بزرگتر از ديگری بود و به نظرم پسر کوچکتر دبستانی بود.
پسر بزرگتر که به نظر هجده، نوزده سال داشت، کنار من نشست. سعی ميکرد زمينه ی صحبت را فراهم کند...
گفت: چي چيارو! و با سر به چند دختر جوان که در پارک قدم ميزدند اشاره کرد. من هم جوابی ندادم. چه ميتوانستم بگويم ؟!
پسر و همراهانش لهجه داشتند و معلوم بود که شهرستانی هستند. کمی هم به اعراب شبيه بودند.
بعد از این جمله شروع کرد به حرف زدن...
از حرفهايي که زد چيزهای جالبی فهميدم :
خوزستانی هستند و لر.
اين پسري که به نظر هجده يا نوزده سال داشت، شانزده سالشه و مرد جوانی که همراهشان بود، پدرش است و 34 ساله است !
در نتيجه پدرش در هجده سالگی پدر شده است !
مسافر هستند و با موتور مسافرت ميکنند.
در ميان حرف هايش فهميدم که يا شديداً خرافاتی هستند يا ديوانه يا خالی بند ! چون گفت:
وقتی سال اول متوسطه را مي خواندم، مادر بزرگم فوت شد و سال بعدش که دوم را مي خواندم، پدربزرگم فوت شد و من هم فکر کردم اگر همينجوری پيش برم، نسلمون منقرض ميشه !! واسه همين ترک تحصيل کردم.
...
مدتي بود که باران شديدتر شده بود و لباس هايم خيس شده بود.
صحبتمان تمام شده بود و با پدر و برادر کوچکترش ميگفت: اگر تو اين بارون با موتور بريم، نابود ميشيم !
بعد از چند لحظه خداحافظی کردند و رفتند.
به خاطر بارون پارک خلوت شده بود و من همچنان روی نيمکت نشسته بودم و از دوش گرفتن لذت ميبردم !