امروز بعد از ظهر وقتی رفته بودم تو فکر و داشتم با خودم حرف میزدم، یادم افتاد که فردا مناسبت خاصی دارد که اونقدرها هم خاص نیست !
پیش خودم گفتم:« اِ...! پسر، فردا تولدته ! »
البته چون خیلی چیز عجیبی نبود
۱،سریع بین افکار و خیالپردازی هایم گم و گور شد!
...
ساعاتی از "بعد از ظهر پنجشنبه" گذشت و من و پدرم راهی کلاس آریا شدیم...
اتفاقی که هرگز فکرش را هم نمیکردم، در کلاس آریا منتظر ما بود !
آن اتفاق به وقوع پیوست و من را بیش از اندازه خوشحال کرد...
عالی بود !
خیلی خیلی ممنونم
۲.
...
ساعاتی دیگر هم گذشت و کلاس پایان یافت...
وقتی در خروجی را باز کردم، خورشید غروب کرده بود... هفته ی قبل در همچین لحظه ای خورشید هنوز تو آسمان بود... پیش خودم گفتم:« نه! من نمیخواهم پاییز شه! نه! »
یک جورایی باعث شد که در افکارم غرق بشوم!
وقتی روزها کوتاه میشود، انگار شبانه-روز کوتاه شده است !!!
انگار عمر سریعتر میگذرد...!
...
بعد از کلی کل کل کردن و بحث کردن با خودم، به خودم گفتم:
« زندگی هم خیلی زیباست و هم خیلی زشت ! ولی به هر حال میتواند لذیذ باشد...
و روز تولد با اینکه "کوتاه بودن زندگی" را به یاد تو می آورد، بهانه ایست برای یک لبخند ! »
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1: چیز عجیبی نیست... چون بالاخره من هم مثل همه ی موجودات زنده در یکی از این 365 روز سال به دنیا آمده ام !
2: این تشکر مخصوص مجریان برنامه ایست که مرا خیلی خیلی خوشحال کرد !