تبليغاتX
مگس

mooHam

هنوز درکنار من هستند... ولی همین روزا باید باهاشون خداحافظی کنم!

پ.ن۱:درمورد پست قبلی باید بگم که من مثل همیشه خودم را مدیون پدرم میدانم و بزرگترین شانس زندگیم این بوده که درچنین خانواده ای به دنیا آمده ام. اصلاً هم از شرایط فعلیم ناراضی نیستم... من فقط یک مشکل کوچیک را بیان کردم... همین!

پ.ن۲:حتماً میدونی که باید برای اول مهر با انبوه موهایم خداحافظی کنم... و این خداحافظی خیلی تلخ خواهد بود... چون تازه باهاشون صمیمی شده ام و این خیلی بده که هرسال نزدیک مهر، جلوی چشمانم دوستای جدیدم را قیچی قیچی می کنند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت   توسط صدرا  | 

من تصمیم گرفته بودم برای وبلاگ آقای نیستانی یک بنر بسازم... در این راه چندتا مشکل کوچیک هم برایم بوجود آمد... امروز میخواستم درمورد این مشکلات بوجودآمده بنویسم که به یاد مشکل بزرگتری افتادم... مشکلی که از خیلی وقت پیش با من همراه شده است !
یادمه که کلاس چهارم یا پنجم دبستان بودم و مربی بهداشت مدرسه ترتیب یک مسابقه نقاشی را داده بود که موضوع آن بهداشت دندان بود... من هم با ذوق و شوق برای مسابقه کار کردم... روز اعلام نتایج مسابقه وقتی ناظم مدرسه، توی حیاط اسم من را به عنوان برنده اعلام کرد، همه ی دانش آموزانی که توی صف هاشون ایستاده بودند، فریاد میزدند: پارتی! پارتی! پارتی!
اگر جای من بودید، چه حسی پیدا میکردید؟! چیزی را فریاد میزدند که اصلاً وجود خارجی نداشت ! من پارتیم کجا بود ؟!!
حالا اگر از این بگذریم که من هیچ پارتی ای نداشتم... من در مسابقه ای برنده شده بودم که تعداد شرکت کنندگان آن به تعداد انگشتان دست هم نمیرسید و برای برنده شدن در چنین مسابقه ای هرگز به پارتی محتاج نمیشدم.
تا آخرین روز حضور در دبستان نفهمیدم که چه کسی برای اولین بار به این نتیجه ابلهانه رسید بود که من پارتی دارم...و چه کسی این نتیجه ی ابلهانه را به بقیه بچه ها گفته بود؟!
بازهم یادمه یکبار در یک مسابقه ی نقاشی حضوری شرکت کردم... یکی از مسئولان مسابقه که پسر جوانی بود، از کار من خیلی خوشش آمده بود و میگفت که مطمئنم داورها هم از کارت خوششان می آید... روز اعلام نتایج مسابقه اسم سه نفر را به عنوان برنده اعلام کردند... خبری از اسم من نبود... همان پسرجوان بعد از اهدای جوایز سراغ من آمد و گفت من باور نمیکنم که تو برنده نشده ای ! قرار شد سراغ کار من را بگیرد... درنهایت متوجه شدیم کار من را رد کرده اند! دلیلش این بود که گفته بودند کار این شرکت کننده در حد کار کودکان نیست* و حتماً شخص دیگری به او کمک کرده است...!
...
آخرین خاطره ای که در این زمینه یادم مانده است، این است که در نمایشگاه دوسالانه هفتم دانشجوی پدرم از من پرسید کار تو کدام است... کارم را به او نشان دادم و او با لحن خاصی گفت کارت خیلی شبیه پدرته... پدرت بهت کمک کرده ؟! ازاین جمله بیزار بوده ام و هستم... چون خیلی از حقیقت دور است... پدرم هیچوقت سعی نکرده است که در کارم به من کمک کند... چون با اینکار مخالف است... به همین خاطر بوده است که هرگز من به کلاس نقاشی نرفتم و به جای رفتن به هنرستان، به دبیرستان رفتم... پدرم نمیخواست که من آزادیم را از دست بدهم... هرچه خواسته ام کشیده ام... و هرجور خواسته ام کشیده ام...من را به آموختن تشویق میکند ولی اصلاً دوست ندارد که از کسی تاثیر بگیرم... میخواهد من خودم باشم... نمیخواهد خلاقیتم را از دست بدهد.

هنوز هم خیلی ها نسبت به من حس خوشایندی ندارند... انگار من حق خیلی ها را خورده ام...! فعالیت پدرم در این حرفه باعث شده است که به من توجه بشود ولی هیچگاه این رابطه باعث نشده که بیش از حقم به من تعلق بگیرد... بگذریم که خیلی وقت ها به خاطر همین رابطه حقم بلعیده شده!

من نه طلبکارم و نه بدهکار !

*:البته من اصلاً همچین فکری نمیکنم... من هم یکی بودم مثل بقیه‌ و یکی هستم مثل بقیه... از نوشتن این خاطرات هیچ منظوری نداشتم... فقط خواستم از این خاطراتم یادی کرده باشم... به ناچار مجبور شدم در کنارشان کمی هم توضیح بدهم. همین!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت   توسط صدرا  | 

asemunObandeRakht

راستش اینه که الان یک سوژه ی درست و حسابی برای نوشتن ندارم... ولی دلم میخواهد بنویسم... و چیزی هم به ذهنم رسیده که خودش میتواند یک سوژه باشد... میخواهم از تو* خواهش کنم یک سوژه برای نوشتن به من پیشنهاد کنی... باسوژه ای که پیشنهاد میکنی خواهم نوشت و حاصل را خودت خواهی خواند...


پ.ن1: اونروز که به گروه امداد نیاز داشتم، خودم سراغ گروه را گرفتم و پیداشون کردم... با گروه ولگردی کردم و حالم حسابی خوش شد... دلم هم اصلاً برای مدرسه ها تنگ نشده... خسته شدن از تعطیلات را با دلتنگی برای مدرسه اشتباه نگیرید [لطفاً]

پ.ن۲:نظرت درباره ی عکس بالا که از عکس های خودمه و هیچ ربطی هم به متن نداره، چیه؟!

تو*:منظور مخاطب این وبلاگ است... هرکسی که میخواندش.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت   توسط صدرا  | 

bekub sareto too divar

اين تعطيلات لعنتی باعث شده تا آخرين حد ممکن کسل بشوم... اونقدر که ديگه به هيچی فکر نميکنم جز خلاص شدن از اين حال و روز مزخرف...
 چند تا دوست و يک کم هيجان... يا چندتا دوست و سرازير شدن حرف هايی که تو گلویم گير کرده... يا چندتا دوست و کمی آرامش... و يا چندتا دوست و ولگردی تو خيابون ها ميتونه من را خلاص کند... البته يک راه حل ديگه هم وجود داره... سرم را بکوبم تو ديوار... اين راه حل آخری تضمين شده هم هست...!

ولی خوب این راه حل آخره... هنوز هم اونقدرها دیر نشده... امروز را هم با همان امید دیروز شروع کرده ام... امید به خلاصی از این وضعیت... امروز هم منتظر نیروی امداد میمونم... ولی اگر امروز هم سراغم نیان چی؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت   توسط صدرا  | 

Prison_by_sadraphotos

وقت ناهار زندانی ها بود که من از پشت میله ها ازشون عکس گرفتم
همه جور مجرمی میتونی میانشون پیدا کنی... از قاتل گرفته تا هکر !
باور میکنید که هکر هم میانشون بود؟!
برای خودم هم خیلی جالب بود که یک گاو توانسته بانک را هک کنه !!!
یکیشون با صاحبش حرفش شده بود و بعد زده بود یارو را کشته بود و براش حبس ابد بریده بودند.
برایم خیلی جذاب بود که پای صحبت این گاوهای خلافکار بشینم!
چاقوکش، زورگیر، جیب بر، قاتل، کلاهبردار، رشوه گیر و...  همشون یک شکل بودند.
اصلا نمیشد حدس زد که این گاوهای به ظاهر مظلوم هرکدومشون یک پا خلافکارند!!!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت   توسط صدرا  | 

mim-gaf-sin

دیشب کلی با خودم درگیر شدم!
ذهنم چیزی را که باید میپذیرفت را پذیرفته بود ولی دلم حاضر به پذیرفتن نبود.
دلم برعکس ذهنم که بسیار با شعوره و شرایط را درک میکند، بسیار بیشعور و نفهمه !
داشتم با دلم حرف میزدم که رفتم پشت پنجره ی اتاق. صدای جیرجیرک می آمد و ماه پشت ابرها قایم شده بود... دلنشین بود ولی من به چیز دیگری فکر میکردم...
دیگه حوصله ی سروکله زدن با دلم را نداشتم.
گفتم حالا که حاضر نیستی قبول کنی، خودم دست به کار میشوم...
هرچی توی دلم اضافی بود را بالا آوردم روی شیشه ی پنجره ی اتاق خانه ای که در آن زندگی میکنم!
نور ماه از لابه لای احساساتی که روی شیشه پاشیده بود، روی صورتم افتاده بود...
به صورت ماه خیره شدم... ماه هم همینطور که به من خیره شده بود، با دیدن حال و روز من از روی بیخیالی پوزخندی زد...
پوزخندش باعث خنده ی من شد...
حس کردم نور ماه داره به پوستم نفوذ میکند...
آره! من داشتم برمیگشتم...
حالت خاص و عجیبی بود...
حالت تحول یا حالت تهوع ! این مهم نبود... هرچی بود، حس و حال خوبی بود!
بعد از چند ثانیه متوجه شدم که صدای جیرجیرک تبدیل شده به صدای ویزویززز مگسی...
دیگر مطمئن شدم که برگشته ام...
من برگشته ام!!!
...
امروز به مناسبت برگشت پیروزمندانه ی من(!) ترتیب یک مهمونی را توی "سین دال" داده اند. یک مهمونی با شکوه... یک جشن!
همه ی رفقا هم هستند... مگس هم دعوت شده...
تو هم میتونی بیای... اونجا میتونی از کباب های بی نظیر "سین دالی" هم بخوری... فقط یک شرط داره... باید تلخی گوشت آدمیزاد را دوست داشته باشی!
فقط همین!

پ.ن1:مخاطب من همه ی خوانندگان این وبلاگ هستند... یعنی همه ی خوانندگان این وبلاگ میتوانند به این جشن بیایند!
پ.ن2:من دوست دارم همانطوری که راحت ترم بنویسم... برای همین گاهی نوشته هایم به الفاظ عامیانه نزدیک میشود... مثلاً من دوست نداشتم که مهمونی را مهمانی بنویسم.
پ.ن3: "سین دال" سرزمین آرمانی من است! یعنی ناکجاآبادی که درآن هرکاری دلم بخواهد میکنم!
پ.ن۴:هر وقت دلتون خواست برایم غر بزنید... من همیشه برای خواندن "غرنویس"های شما آماده ام!

پ.ن۵:همین!

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت   توسط صدرا  | 

براي نوشتن، سوژه کم نيست و دلم ميخواد چيزی بنويسم...
حوصله ی نوشتن ندارم! ولي دلم ميخواهد چيزی بنويسم.
در حقيقت اين "چيزي" که دلم ميخواهد بنويسم جدای آن سوژه هاست و بااينکه حوصله ی نوشتن ندارم، به نوشتن نيازمندم !
...
امروز صبح رفتم پيش يکی از دوستانم که در خانه تنها بود. رفتم تا از تنهايی درش بيارم !
باهم صحبت ميکرديم که گفت:« دارم ميميرم! »
گفت:« مشکلم اينه که يک جمع دوستانه برای خودم ندارم. يک جمعی که باهاشون بپرم !
...دوستان زيادی دارم ولی با اين حال تنهام... »

مشکل من هم دقيقا همين بود و هست...
امروز هم که ميتوانست روزی برای شرکت در جمعی دوستانه باشد تعطيل شده و همه چيز پريده!
من شبيه ساعتي شده ام که خوابيده !
يا شبيه يک گلابی کپک زده !

[پ.ن:دلتون میخواد غُر بزنید؟ من حاضرم به غرغرهاتون گوش بدم(درحقیقت غرغرهاتون رو بخوانم... چون کامنت رو نمیشه گوش داد!).]

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت   توسط صدرا  | 

امروز بعد از ظهر وقتی رفته بودم تو فکر و داشتم با خودم حرف میزدم، یادم افتاد که فردا مناسبت خاصی دارد که اونقدرها هم خاص نیست !
پیش خودم گفتم:« اِ...! پسر، فردا تولدته ! »
البته چون خیلی چیز عجیبی نبود ۱،سریع بین افکار و خیالپردازی هایم گم و گور شد!
...
ساعاتی از "بعد از ظهر پنجشنبه" گذشت و من و پدرم راهی کلاس آریا شدیم...
اتفاقی که هرگز فکرش را هم نمیکردم، در کلاس آریا منتظر ما بود !
آن اتفاق به وقوع پیوست و من را بیش از اندازه خوشحال کرد...
عالی بود !
خیلی خیلی ممنونم۲.
...
ساعاتی دیگر هم گذشت و کلاس پایان یافت...
وقتی در خروجی را باز کردم، خورشید غروب کرده بود... هفته ی قبل در همچین لحظه ای خورشید هنوز تو آسمان بود... پیش خودم گفتم:« نه! من نمیخواهم پاییز شه! نه! »
یک جورایی باعث شد که در افکارم غرق بشوم!
وقتی روزها کوتاه میشود، انگار شبانه-روز کوتاه شده است !!!
انگار عمر سریعتر میگذرد...!
...
بعد از کلی کل کل کردن و بحث کردن با خودم، به خودم گفتم:
« زندگی هم خیلی زیباست و هم خیلی زشت ! ولی به هر حال میتواند لذیذ باشد...
و روز تولد با اینکه "کوتاه بودن زندگی" را به یاد تو می آورد، بهانه ایست برای یک لبخند ! »

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1: چیز عجیبی نیست... چون بالاخره من هم مثل همه ی موجودات زنده در یکی از این 365 روز سال به دنیا آمده ام !

2: این تشکر مخصوص مجریان برنامه ایست که مرا خیلی خیلی خوشحال کرد !

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت   توسط صدرا  |