- بی همه چیز ! -
در اتاقی نشسته ام که مال من نیست...
تکیه ام به بالشی است که مال من نیست...
کتابی که مال من نیست را میخوانم...
آخرین ورقه ی کتابی که مال من نیست را میخوانم و کتابی که مال من نیست را از پنجره ی اتاقی که مال من نیست به بیرون پرتاب میکنم.
تلفنی که مال من نیست، زنگ میزند و آرامشی که مال من نیست را متلاشی میکند!
از خدایی که مال من نیست میخواهم که کسی از حضور من باخبر نشده باشد...
تلفنی که مال من نیست را برمیدارم، یک دوست است...
دوستی که مال من نیست... احوالم را میپرسد... احوالی که مال من نیست... او بیش از یک دوست است... او شیفته ی من است... شیفته ی منی که مال من نیست... میان درد و دل هایش که مال من نیست، تلفن را قطع میکنم...بی اختیار یکدونه اشک از چشمی که مال من نیست، روی گونه ای که مال من نیست، میچکد، قل میخورد و سقوط میکند... من نمی توانم کسی را دوست داشته باشم... چون احساساتم مال من نیست...
باد پرده ی پنجره ای که مال من نیست رابالا میبرد و خودش را به من میرساند... باد من را با خود میبرد... چرخی در اتاقی که مال من نیست، میزند و از پنجره ای که مال من نیست بیرون میرود... بیرون میرود و بیرون میروم... بادی که مال من نیست، من را میبرد... به جایی که مال من نیست... به جایی که نمیدانم کجاست!
باد دوست دارد در ارتفاع پرواز کند... در میان ابرهایی که مال من نیست... از این بالا مادران، پدران، برادران و خواهران را میبینم ... اینهایی که هیچ کدام مال من نیستند... از این بالا دختران و پسران را میبینم... اینهایی که هیچ کدام حتی برای لحظه ای مال من نبوده اند... از این بالا دوستانی را میبنیم که هرگز مال من نبوده اند...
از این بالا خانه ها، رودها، جنگل ها، دریا ها، کوه ها و دشت هایی را میبینم که مال من نبوده و نیست...
گربه ها، اردک ها، اسب ها، نهنگ ها، عقاب ها و گوسفند هایی که مال من نیست...
سرو ها، بلوط ها، کاج ها، یاس ها و اطلسی هایی که مال من نیست...
در این کنار... جایی نزدیک ابرها، رنگین کمان را میبینم...
نزدیکش میشوم... دوست دارم لمسش کنم... زرد، سبز، نیلی و قرمزی که مال من نیست را... آبی، بنفش و نارنجی را !
رنگینی که مال من نیست را نباید لمس کنم... من فقط سیاه و سفید را دارم... و سیاه و سفید جایی در رنگین کمان ندارد...
پس در سیاه و سفیدم، در تنها چیزی که دارم، غرق میشوم...
و این آرزو که از باد هدیه گرفته ام را برای تو به یادگار میگذارم...
آرزو میکنم هرآنچه مال من نبود، روزی مال تو شود!
صدرا بنی اسدی / 13 مهر 1386
*مگس دونی: اصطلاحی شبیه به سگ دونی!
پ.ن1: نکته ای مهم وجود دارد که باید حتماً بگم... این نوشته از زبان خودم نبود... یعنی چیزایی که نوشته ام را جدی نگیر... و اگر هم جدی گرفتی، به من نگیر!
پ.ن2: خودم از این نوشته بدم نمیاد...و خیلی دوست دارم نظر دیگران را راجع بهش بودنم... پس برام کامنت بذار!
پ.ن3: بازهم میگم که مخاطب این وبلاگ خواننده ی آن است... پس فعل های دوم شخص مفرد را به خودت بگیر!
پ.ن۴: منظور از "مال من نیست" این نیست که من مالک آن نیستم... منظور این است که "از آن محروم هستم".
پ.ن۵: همین!
