تبليغاتX
مگس
تو اين چند وقتي که اين مگس دوني* رو به روز نکرده ام اتفاق خاصي برايم نيفتاده! همه چيز خيلي عادي گذشته... هر روز وقتي ياد "مگس" مي افتادم، پيش خودم ميگفتم که بايد زودتر به روزش کنم... ولي نوشتنم نمي آمد... هيچ اتفاق جالبي رخ نداده بود که بيام و تعريف کنم... حال و حوصله ي نوشتن از مگس يا سيندال را هم نداشتم... بدون حوصله ي نوشتن روزها ميگذشت تا امروز که علائم حيات را درخودم ديدم! البته چند روز پیش یک نوشته ی نسبتاً کوتاه نوشتم... ولی مطمئن نبودم که برای وبلاگ مناسب باشه... به هرحال امروز میخوام همون نوشته را اینجا بنویسم...

- بی همه چیز ! -
در اتاقی نشسته ام که مال من نیست...
تکیه ام به بالشی است که مال من نیست...
کتابی که مال من نیست را میخوانم...
آخرین ورقه ی کتابی که مال من نیست را میخوانم و کتابی که مال من نیست را از پنجره ی اتاقی که مال من نیست به بیرون پرتاب میکنم.
تلفنی که مال من نیست، زنگ میزند و آرامشی که مال من نیست را متلاشی میکند!
از خدایی که مال من نیست میخواهم که کسی از حضور من باخبر نشده باشد...
تلفنی که مال من نیست را برمیدارم، یک دوست است...
دوستی که مال من نیست... احوالم را میپرسد... احوالی که مال من نیست... او بیش از یک دوست است... او شیفته ی من است... شیفته ی منی که مال من نیست... میان درد و دل هایش که مال من نیست، تلفن را قطع میکنم...بی اختیار یکدونه اشک از چشمی که مال من نیست، روی گونه ای که مال من نیست، میچکد، قل میخورد و سقوط میکند... من نمی توانم کسی را دوست داشته باشم... چون احساساتم مال من نیست...
باد پرده ی پنجره ای که مال من نیست رابالا میبرد و خودش را به من میرساند... باد من را با خود میبرد... چرخی در اتاقی که مال من نیست، میزند و از پنجره ای که مال من نیست بیرون میرود... بیرون میرود و بیرون میروم... بادی که مال من نیست، من را میبرد... به جایی که مال من نیست... به جایی که نمیدانم کجاست!
باد دوست دارد در ارتفاع پرواز کند... در میان ابرهایی که مال من نیست... از این بالا مادران، پدران، برادران و خواهران را میبینم ... اینهایی که هیچ کدام مال من نیستند... از این بالا دختران و پسران را میبینم... اینهایی که هیچ کدام حتی برای لحظه ای مال من نبوده اند... از این بالا دوستانی را میبنیم که هرگز مال من نبوده اند...
از این بالا خانه ها، رودها، جنگل ها، دریا ها، کوه ها و دشت هایی را میبینم که مال من نبوده و نیست...
گربه ها، اردک ها، اسب ها، نهنگ ها، عقاب ها و گوسفند هایی که مال من نیست...
سرو ها، بلوط ها، کاج ها، یاس ها و اطلسی هایی که مال من نیست...
در این کنار... جایی نزدیک ابرها، رنگین کمان را میبینم...
نزدیکش میشوم... دوست دارم لمسش کنم... زرد، سبز، نیلی و قرمزی که مال من نیست را... آبی، بنفش و نارنجی را !
رنگینی که مال من نیست را نباید لمس کنم... من فقط سیاه و سفید را دارم... و سیاه و سفید جایی در رنگین کمان ندارد...
پس در سیاه و سفیدم، در تنها چیزی که دارم، غرق میشوم...
و این آرزو که از باد هدیه گرفته ام را برای تو به یادگار میگذارم...
آرزو میکنم هرآنچه مال من نبود، روزی مال تو شود!

صدرا بنی اسدی / 13 مهر 1386 

*مگس دونی: اصطلاحی شبیه به سگ دونی!
پ.ن1: نکته ای مهم وجود دارد که باید حتماً بگم... این نوشته از زبان خودم نبود... یعنی چیزایی که نوشته ام را جدی نگیر... و اگر هم جدی گرفتی، به من نگیر!
پ.ن2: خودم از این نوشته بدم نمیاد...و خیلی دوست دارم نظر دیگران را راجع بهش بودنم... پس برام کامنت بذار!
پ.ن3: بازهم میگم که مخاطب این وبلاگ خواننده ی آن است... پس فعل های دوم شخص مفرد را به خودت بگیر!
پ.ن۴: منظور از "مال من نیست" این نیست که من مالک آن نیستم... منظور این است که "از آن محروم هستم".
پ.ن۵: همین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت   توسط صدرا  | 

آخرین روز
آخرین روزهای تابستون اصلاً حس نمیکردم که تعطیلات داره تموم میشه و چندروز بعد باید بروم مدرسه... درحقیقت خودم را به نفهمی زده بودم!
فقط سعی میکردم تا آخرین حد ممکن بهم خوش بگذره!... سعی میکردم از آخرین ساعات تابستون نهایت استفاده را بکنم! آخرین روز تابستون روز جالبی
شد... الکی الکی گذشت... و درکل خوش گذشت... قرار شد که ساعت هشت صبح به خانه دوستم بروم و از آنجا به سمت یک مقصد نامعلوم حرکت کنیم... قرار بود فقط ولگردی کنیم و باهم گپ بزنیم...  سعی کردم که اصلاً تاخیر نداشته باشم. چند دقیقه هم زودتر رسیدم... از بدقولی خیلی بدم میاد و برای همین هم سعی کردم که دقیق باشم... چند دقیقه ی باقیمانده را با چرخیدن در حوالی خانه ی دوستم گذراندم و ساعت هشت به سراغ خانه یشان رفتم. زنگ زدم و هیچ جوابی نگرفتم. همان لحظه پدر دوستم که در پارکینگ خانه بود، با ماشین خارج شد... من را دید و به دادم رسید. کسی درخانه یشان نبود. و دوست عزیز(!) در واحد کناری خانه ی خودشان خواب بود!!! بعد از چند لحظه با چهره ای خواب آلود به استقبالم آمد... اولین بدقولیش نبود و چون تقریباً عادت کرده بودم، خیلی شاکی نشدم...! آخرین روز تابستون را اینگونه شروع کردیم و نزدیک 12 ساعت رادرکنار هم بودیم... این دوست در این 12 ساعت چندتا خرابکاری دیگه هم کرد و اگر دوستش نداشتم حتماً خفه-ش میکردم!!!

مدرسه!
اولین روز، لحظه ای که بیدار شدم دلم نمیخواست باور کنم که تابستون تمام شده و هیچ راه برگشتی وجود نداره! نه! پیش خودم میگفتم: « حداقل بگذارید یک کم دیگه
بخوابم... هنوز خوابم میاد!» هیچ راهی نبود...
راهی مدرسه شدم و چون خیلی دیر ماشین گیرم اومد، به موقع نرسیدم! "دیدن در بسته ی مدرسه" و "شنیدن صدای بچه ها که اون طرف در، تو حیاط مدرسه ایستاده
اند و دارند مراسم صبحگاهی را اجرا میکنند" خیلی تلخ بود!
من تنها نبودم... با بقیه ی بچه هایی که مثل من پشت در مونده بودند، صحبت میکردم که در مدرسه باز شد... انتظار داشتم با چهره ی عصبانی ناظم های مدرسه
برخورد کنم... ولی خوشبختانه اینطور نشد. همه چیز به خیر و خوشی گذشت و راهی کلاس شدیم...
...
پنج روز گذشت... خیلی خوب میدونم که این نه ماه خیلی با پنج روز فرقی ندارد! اونقدر زود میگذره که باورم نخواهد شد...

درسته که درکل مدرسه رفتن ضدحال بزرگیه... ولی از مدرسه رفتن هم میشه لذت برد!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت   توسط صدرا  |