تبليغاتX
مگس
سرزمین مگسنما ها دقیقاً کجاست؟
سرزمین مگسنما ها یا به بیان بهتر دنیای مگسنما ها،از این دنیایی که شما در آن زندگی میکنید جداست... دنیای مگسی تاحدی شبیه به همین دنیای خودتان(یا خودمان!) است... یک سیاره ی خاکی که مگسنما ها روی آن زندگی میکنند... یک ستاره شبیه به خورشید و یک جسم کروی شکل، مثل ماه... که هردو دور این سیاره میچرخند! تعداد زیادی ستاره ی چشمکزن... و کلی شهاب سنگ و جرم آسمانی!
درکل دنیای ما مگسنماها خیلی شبیه دنیای شما آدماست! فعلاً نمیخواهم در مورد ظاهر این دنیای شدیداً جذاب بنویسم...
میخواهم نحوه ی ورود مگسنماها به دنیایشان را شرح بدهم...
ما مگسنما ها هم در این دنیا زندگی میکنیم و هم در دنیای خاص خودمان...
برای درک بهتر، مثال میزنم...
فرض کنید یک مگسنما ساعت دوازده شب میره توی رختخوابش... چشماش را میبنده... درست لحظه ای که کاملاً به خواب میره، در دنیای مگسی چشمانش را باز میکند و از خواب بیدار میشود... در این زمان او در دنیای مگسی حضور دارد و زمانی که در دنیای مگسی میخوابد، در دنیای خودتان چشم باز میکند و بیدار میشود... وقتی بیدار میشود در رخت خواب خودش یا هرجای دیگری است که خوابیده بوده... یک مگسنما مثل یک آدم عادی میخوابد و بعد از چند ساعت بیدار میشود... درحالیکه تمام این چند ساعت را در دنیای دیگری سپری کرده است... جسم او در این دنیا آرام درگوشه ای خوابیده است و جسم دیگر او که دارای ویژگی های خاص مگسی است،در دنیای مگسی بیدار و فعال است! برعکس این جریان هم همینطورست... جسم شخص در دنیای مگسی آرام، در عالم خواب است و درهمان زمان جسم دیگر او دراین دنیا فعالیت میکند!
...
فرض کنید که شخص مگسنما -در این دنیا یا دنیای مگسی- ساعت دوازده شب میخوابد و ساعت هشت صبح فردای اونشب بیدار میشود... دراین حال جسم او هشت ساعت خوابیده ولی نمیتوان گفت که او هشت ساعت در دنیای دیگر حضور داشته است... ممکن است هشت ساعت خواب او در دنیای دیگر بیشتر یا کمتر از هشت ساعت گذشته باشد.
...
وقتی شخص به خواب میرود و در دنیای دیگر چشم باز میکند، احساس خستگی نمیکند... مثل اینکه خوابیده باشد... یعنی با اینکه یک مگسنما دائم از این دنیا به آن دنیا میرود و به ظاهر وقتی برای استراحت کردن ندارد، خستگی او در لحظه ی گذر به دنیای دیگر، درمیرود!
مگسنماها هرگز خواب نمیبینند و گاهی پیش می آید که وقتی در یکی از دو دنیا، از خواب بیدار میشوند، تصاویری را به عنوان خواب به یاد دارند... این تصاویر را به یاد دارند و ممکن است آن را به عنوان خوابی که دیده اند، برای کسی تعریف کنند... ولی این تصاویر خواب نیستند... این تصاویر را در لحظه ای که از خواب بیدار میشوند یا چندی بعد از بیداری، به یاد می آورند... بدون اینکه درخواب آن را دیده باشند... این تصاویر مانند خوابی ندیده هستند و در دنیای مگسی تعریف دیگری دارند اما در این دنیا به همان اسم خواب نزد مگسنماها شناخته میشود.
...
آخرین مساله ای که در این پست به آن اشاره میکنم مشکلی است که مگسنماها وقتی در دنیای مگسی حضور دارند، با آن روبرو میشوند...
فرض کنید یک مگسنما در دنیای مگسی فعال است... درمیانه ی فعالیت، شخصی -در این دنیا- او را بیدار میکند! در این زمان تکلیف نیمه ی مگسی او که در دنیای مگسی است، چه میشود؟! درچنین حالتی جسم او در دنیای مگسی، در همان حالتی که قرار داشته است، ثابت و بی حرکت میشود و بعد از ثابت شدن، به سرعت رقیق میشود! جسم او رقیق میشود و در نهایت محو میشود... در این زمان هیچ تغییری در دنیای مگسی ایجاد نمیشود... فقط جسم شخص مگسنماست که تغییر می یابد... وقتی که مگسنما در این دنیا میخوابد،  جسم او همانطور که به سرعت محو شده بود، غلیظ میشود و ظاهر میگردد. اینبار جسم در کنار میخ مقدس مخصوص خودش ظاهر میشود!
فعلاً بسه! من خوابم میاد! درمورد میخ مقدس و باقی قضایا توی پست بعدی، توضیح میدم. شب بخیر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت   توسط صدرا  | 

اون...
یک سر مگسی داره... دوتا گوش مگسی، دوتا چشم مگسی... یک دهن و یک دماغ مگسی داره...
دوتا دست مگسی داره که هرکدام پنج تا انگشت باریک مگسی دارند... روی هم میشه ده تا انگشت مگسی...
دو تا پای پشمالوی مگسی داره... دندون های مگسی هم داره...
 کلاً بیست تا انگشت مگسی داره... بیست تا انگشت، با ناخن های مگسی...
اون کلی عادت های مگسی داره... طرز فکر مگسی و عقاید و باورهای مگسی داره...
خیالپردازی های مگسی داره... امید و آرزو های مگسی داره... نگاه مگسی داره... چهره ی مگسی داره...
اون یک اسم مگسی هم داره... اسمی که بعد از مگسیده شدن به او دادند : میم، گاف، سین !
...
...
...
اون همه ی اینا را داره چون یک مگسنماست...
            ...آره! صدرا (یا همون میم،گاف،سین خودمون!) همه ی اینا را داره!

زیو.ز / ۱۳۸۶.۶.۲ {به تاریخ ما در این روز نوشته... وگرنه ما مگسنما ها تاریخ نداریم!}


پ.ن: متن بالا نوشته ی زیو.ز بود... این را به مناسبت تولدم برایم نوشته بود... متن اصلیش به زبان مگسی بود که من برایتان بفارسی ترجمه کردم... زیو.ز یک مگسنماست... نزدیک پنج ماه پیش توی سرزمین مگس ها، نزدیک برکه ی مقدس دیدمش... دوست خوبیه... آدم خیلی جالبی هم هست... نمیدونم کجای دنیای آدم ها (کجای زمین!) زندگی میکند... همونطور که اون نمیدونه من تو چه کشوری زندگی میکنم ... فعلاً نمیخواهم درمورد سرزمین مگس ها توضیح بدهم... چون این مثلاً یک پی نوشته! ولی حتماً یک پست درباره ی این سرزمین جالب و نحوه ی زندگی مگسنما ها در آن برایتان مینویسم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت   توسط صدرا  | 

Magasi didam - sadra Baniasadi

مگسی ديدم، کثافت را می فهميد!

 

پ.ن: چون کمتر فرصت ميکنم که برای مگس پست بنويسم و چون دوست دارم تند تند به روزش کنم، از اين به بعد با پست های کوتاهی که شامل يک طرح و چندخط نوشته است، به روز ميکنم... بين اين پست های کوتاه هرگاه فرصتش را پيدا کنم، بيشتر و نسبتاً طولانی تر خواهم نوشت...
همين!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت   توسط صدرا  | 

aghaye nazem 

صبح، ساعت ۶، وقتی مادرم بالای سرم میاد، قبل از اینکه صدایم بزند چشمانم را باز میکنم... به زور از بالشم دل میکنم و بعد از صبحانه راهی مدرسه میشوم... ده دقیقه زودتر از خانه خارج شده ام چون باید ده دقیقه زود تر از همیشه به مدرسه برسم...
ساعت نزدیک هفت صبح است ولی اونقدر ها هم با هفت شب فرقی ندارد!!! خیابون ها پر از سواری و مینی بوس و اتوبوسه! تنها فرقش با ساعت هفت شب اینه که اون موقع دیگر اثری از مینی بوس های سرویس مدرسه نیست... !
زودتر به مدرسه میروم چون قرار است، اول صبح امتحان شیمی بدهیم... چون قرار است زود تر از روزهای عادی به مدرسه برسم، مسیر خانه-به-مدرسه هم شلوغ تر از روزهای عادی شده!
بالاخره به مدرسه میرسم... با این تصور که امتحان شروع شده و من دیر کرده ام، داخل حیاط مدرسه میشوم... و همکلاسی هایم را میبینم که در حیاط مدرسه منتظر دبیر شیمی ایستاده اند! چند دقیقه بعد از ورود من، دبیر شیمی از راه میرسد و ما همراه او به سالن امتحانات مدرسه میرویم...
برگه ها پخش میشود...
هنوز سوال اول را تمام نکرده ام که صدای ناظم راهنمایی پسرانه ای که در کنار دبیرستان خودمان واقع است، در می آید!
مثل همیشه با صلوات شروع میکند... پنج، شیش دقیقه ای وراجی میکند و بعد از فرستادن صلوات یکی از بچه ها می آید و قرآن میخواند... بعد از تلاوت قرآن و بعد از صلوات به سراغ دعا میروند... دعا میکنند و بعد از آن صلوات میفرستند... نوبت به خواندن سرود ملی میرسد... خود جناب ناظم بچه ها را در خواندن سرود همراهی میکند و بعد از آن صلوات میفرستند... صدا قطع میشود... خوشحال میشوم که مراسمشان تمام شده است... ولی صدا برمیگردد و خوشحالی میپرد! اینبار جناب ناظم برای فرستادن صلوات میکروفون را بدست نگرفته است، اینبار میخواهند ورزش کنند! ورزش صبحگاهی! صدای یکی از معروفترین آهنگ های Gigi D'Agostino می آید و لابه لای شاهکار Gigi خان صدای بیمزه ی آقای ناظم می آید که "یک، دو... یک، دو..." میگوید! 
بالاخره مراسم صبحگاهی طولانیشان تمام میشود... ولی شرایط تغییر چندانی نمیکند چون در میان مراسم مدرسه ی کناری مراسم نسبتاً کوتاهتر مدرسه ی خودمان شروع شده و هنوز هم تمام نشده است... صدای مشاور مدرسه می آید! مشاوری که شدیداً پرحرف است... خدا را شکر میکنم که در میان بقیه ی بچه ها، توی حیاط نیستم... خوشحالم که مجبور نیستم به سخنان گوهربارش گوش بدهم...
بالاخره مراسم خودمان هم تمام میشود و نفس راحتی میکشم!
ورقه ی شیمی تقریباً سفید باقی مانده! تمامش را بلدم... مشکل اینجاست که نوشتنم نمی آید...!
دبیر شیمی به ساعت اشاره میکند و میگوید که "یکساعت داره تموم میشه"... و در ادامه میگوید "اونایی که از نمره ی قبلیشون راضی هستند، ورقه یشان را ندهند...". وسایلم را جمع میکنم و با ورقه ی بی ریختم از سالن خارج میشوم !

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت   توسط صدرا  | 

تابستان که تمام شد، فرصت تند تند به روز کردن "مگس" هم تمام شد. دیگر فرصت نمیکنم تند تند وبلاگم را به روز کنم... درحالیکه شدیداً بهش نیاز دارم. یکنواختی زندگی همیشه برای من ضدحال بزرگی بوده و هست؛ وبلاگنویسی تا حد زیادی به من کمک میکند که در دام یکنواختی نیفتم! یکجورایی هم احساس میکنم به وبلاگنویسی و به مگس عادت کرده ام. حالا علاوه بر اعتیاد به طراحی، به نوشتن هم اعتیاد دارم.
برای یک معتاد وبلاگنویسی خیلی سخته که ازش فرصت تند تند به روز کردن وبلاگش را بگیرند!
ولی خوب، چاره ای نیست! همینه که هست!
همینش هم غنیمته... همین که میتونم "مگس" را هفته ای یکبار به روز کنم، کلی جای شکر داره!
...
نوزدهم دی تولد مگسه و من میخواهم برایش یک تولد مجازی بگیرم... دی ماه مگس یکساله میشود... تو این یکسال لحظه ای از من دور نشده... و بدون شک در آینده هم از من جدا نخواهد شد...
اگر دوست دارید من و مگس را بی نهایت خوشحال کنید، یک نوشته برای تولد مگس بنویسید... یا یک طرح برایش بکشید...
یک نوشته ی خیلی کوتاه یا یک طراحی ساده خیلی خیلی ما را خوشحال میکند... پس سخت نگیرید!
اگر قصد داشتید از طریق ایمیل هدیه ی خودتان را بفرستید، به این نشانی بفرستید: s.baniasadi@yahoo.com

به زودی در یکی از پست هایم درمورد مگس توضیح خواهم داد... [چرا مگس؟ منظور از مگس همه ی مگس هاست... یا این "مگس" اسم خاص است؟ مگس خود من هستم؟ یا دوست من است؟ و... ؟]
به همه ی این سوال ها جواب میدهم!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت   توسط صدرا  |