تبليغاتX
مگس

Khafe sho! - sadra Baniasadi

تو این کارم که مال یکیدوسال پیشه دوتا چهارضلعی رنگی میـبـیـنید...
چهار ضلعی بالایی جلوی دهنش را گرفته و میگه:« خفه شو ! »
اما چهار ضلعی پایینی چی میگه؟!
هرچی گوشم را به کاغذ نزدیک کردم و زور زدم، موفق نشدم بفهمم چی میگه!
اگه شما فهمیدین، به منم بگین لطفن !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت   توسط صدرا  | 

GhaziYeDayereYeKhoonAlood-sadra Baniasadi

نشسته ام توی کلاس و دارم درس رو گوش ميدم... دبير هندسه پای تخته قضيه اثبات ميکند... پشت سريم من را صدا ميکند، برميگردم و خودکاری که پشت سرم نگه داشته، ميره تو چشمم! هِر هِر ميخنده و ميگه: « شوخی کردم بابا! يه وقت دلخور نشی! » ... بهش ميگم:«حیف که ... ... !!! »
دوباره ميرم تو بحر درس که پشت سريم نيمکت رو هل ميده -واسه اينکه بتونه گشادتر بشينه!- و حواسم که تازه جمع شده، ولو ميشه کف کلاس! بهش ميگم: « آروم بشين و بذار درس را گوش بدم! » ميگه:« مگه چيکار کردم؟! »... حواسم را از کف کلاس جمع ميکنم و ميرم سراغ قضيه! چند لحظه ای ميگذره و صداي پچ پچ و خنده ی ابلهانه ای شروع ميشه... صدا از پشت سرم می آيد... پشت سريم با بقل دستی اش گل ميگويد و گل ميشنود!!! برميگردم و ميگم: « مثل اينکه امروز نميخوای بذاری درس را گوش کنيم » ... تمام حماقت و خودخواهيش را در يک کلمه خلاصه ميکند:« نه! »
برميگردم و از توی کيفم چندتا وسيله ی تيز و دندونه دار(!) برميدارم و طی عمليات ناخوشايندی پشت سريم را به چندين قسمت نامساوی تقسيم ميکنم و هر تيکه اش را پرت ميکنم يک طرف کلاس... تا وقتی که همه ی تيکه هاش بخزند، به هم برسند و دوباره پشت سريم را بسازند، ميتوانم با آرامش درس را گوش بدهم!
يکی از دوستانِ پشت سری تيکه تيکه شده ام که نميتواند ديدن اين صحنه های دلخراش را تحمل کند، غش ميکند و دبير گرامی که تمام اين مدت را مشغول اثبات قضيه بوده است، از تخته روی برميگرداند و ميگويد:« اون ته کلاس چه خبره؟ »

پ.ن:چند وقتیه که افتادم رو دور نوشتن... نوشتن داستان های خیلی کوتاه... البته اگر بشه اسم "داستان" روشون گذاشت!  ... نوشته ی بالا یکی از همین داستان هاست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت   توسط صدرا  | 

امروز بارون اومد... مثل ديروز
امروز چتر نداشتم... مثل ديروز
امروز ميخواستم تاکسی بگيرم... مثل ديروز
امروز تاکسی گيرم نيومد... مثل ديروز
امروز موندم زير بارون... مثل ديروز
امروز مجبور شدم پياده بيام... مثل ديروز
امروز خيس شدم... مثل ديروز
امروز سرما خوردم... مثل ديروز
امروز رسيدم به خونه... مثل ديروز
امروز خورشيد غروب کرد... مثل ديروز
امروز، امشب شد... مثل ديروز

امروز تکرار ديروز بود... مثل هر روز !!!

[اینو چند روز پیش که بارون میومد، نوشتم.]

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت   توسط صدرا  | 

negah kon! - sadra Baniasadi

نگاه کن! ببین چطور خیره شده بهت!
الآنه که مغزتو بپاشه به دیوار!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت   توسط صدرا  |