
این مرد ژاپنی مثلاً یک خلبان کامیکاز است!
[در جنگ جهانی دوم، خلبان های کامیکاز هواپیماهای خود را از
مواد منفجره پرمیکردند و طی عملیات کامیکازی به ناوهای آمریکایی میکوبیدند.]
[کامی به معنای خدا و کازی به معنای باد است]

این مرد ژاپنی مثلاً یک خلبان کامیکاز است!
[در جنگ جهانی دوم، خلبان های کامیکاز هواپیماهای خود را از
مواد منفجره پرمیکردند و طی عملیات کامیکازی به ناوهای آمریکایی میکوبیدند.]
[کامی به معنای خدا و کازی به معنای باد است]
از کتاب "پرسیدن راه رو دورتر میکنه"/ ابوالفضل ابراهیم شاهی/نشر ماه ریز
صبح يک روز تابستانی بود...
حالم خيلی خوش نبود، واسه همین از خونه اومدم بيرون و چون مطمئن بودم پارک خلوته، به طرفش راه افتادم...
وقتی رسیدم، روی يکی از نيمکت هاش نشستم... همانطور که حدس زده بودم، خلوت بود...
چندتا پيرمرد اونور پارک نشسته بودند و بلند بلند ميخنديدند!
من نشستم و پيرمردها را تماشا کردم... تا اينکه يک پسر جوان مؤدب اومد، ازم اجازه گرفت و کنارم نشست... سيگارش را روشن کرد و بعد از چند لحظه بلند شد و گفت:«ببخشيد... همه ی دود سيگارم مياد طرف شما»... گفتم:« لازم نيست بريد... اگه اينور نيمکت بشينيد، دود نمياد طرف من » اينو گفتم و جايم را باهاش عوض کردم...
اولش خوشحال بود که مجبور نشده سراغ نيمکت ديگه ای بره ولی خيلی زود لبخندش محو شد و با چهره ی غمزده گفت:« اين سيگار بدجوری منو اسير کرده! »
من فقط نگاه کردم و چيزی نگفتم...
سرش را تکان داد و خيلی آروم "آه" کشيد!
گفتم:« چرا ترک نمی کنيد؟ »
گفت:« غيرممکنه! »
گفتم:« غيرممکن نيست... شما که سنّی نداريد... کافيه خودتون بخواهيد.»
گفت:« خيلی دوست دارم از شرش خلاص شم. »
...
من سعی ميکردم بهش اطمينان بدم که اگه خودش بخواهد سخت نيست... نتيجه ی گفته هايم اين شد که به وجد اومد، از جايش بلند شد و سيگارش را انداخت زمين... پايش را محکم کوبيد روی سيگار بدبخت و با يک حرکت چرخشی لهش کرد!
تو اين چند لحظه آروم پيش خودش ميگفت: ترک ميکنم... ترک ميکنم!
به نظرم زيادی هيجان زده شده بود!
بعد از اينکه پايش را از روی سيگار برداشت، مؤدبانه ازم تشکر کرد و رفت!
اون روز را هيچ وقت يادم نميره...
ولی شايد پسر جوان مؤدب يادش رفته باشه... شايد اصلاً ترک نکرده باشه.