تبليغاتX
مگس
بعد از مدت ها حوصله کردم و یه داستان کوتاه مگسی نوشتم!
بخونیدش...

مامان و بابای موبی کوچولو هر روز بعدازظهر میرفتند سر کار و اون رو با اسباب بازیهاش تنها میذاشتند...
ظاهرن موبی کوچولو با تنهایی مشکلی نداشت... فقط عادت کرده بود تو تنهایی ناخن هاش رو بخوره!
وقتی مامان موبی کوچولو فهمید که اون تو تنهایی ناخن هاش رو میخوره، براش توضیح داد که این کار خیلی بدیه و اگه بازهم این کار رو بکنه، حتمن مریض میشه... مامان موبی کوچولو که زیادی رو تنها بچه اش، موبی، حساس بود، واسه اینکه خیال خودشو راحت کنه، ناخن های اون رو از ته چید!
روز بعد وقتی مامان و بابای موبی کوچولو خوشحال و خندان اومدند خونه، حسابی غافگیر شدند!
موبی همه ی انگشتاش رو خورده بود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط صدرا  | 

بوی بد پست های گندیده!
بوی بد کم شدن آمار بازدید!
بوی بد کسالت، بوی بیحوصلگی!
بوی بد مگسی که نوشتنش نمی آید،
بوی من!
...
همه ی این بوها رو تحمل کنید!
به زودی از اینجا خواهند رفت.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط صدرا  | 

اونی که قلمم رو برداشت و دیگه پس نیاورد ،
به زودی خواهد شنید...
صدای خرد شدن انگشتانش را...
زیر کفش های من!

به نظرم اومد که بهتره این شعرمو(!) خودم براتون تفسیر کنم.
منظور از جمله ی اول اینه که چند وقتیه حوصله ی وبلاگ نوشتن ندارم... انگار یکی قلمم رو دزدیده باشه! و منظور از جمله های بعدی اینه که به زودی بر این بیحوصلگی غلبه خواهم کرد.
همین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط صدرا  | 

ziafat by magas[sadra baniasadi-

تو این مدت که به روز نکردم، تعداد بازدیدهای روزانه ی بلاگم بدجوری سقوط کرده...
 البته مهم نیست. به لذت به روزنکردنش می ارزید!
 خواستم اعلام کنم که حالم خوبه و همین امروز فردا به روز میکنم.

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت   توسط صدرا  |