تبليغاتX
مگس - زندگی فقط یک گلابی بیمزه است!

golabe-bi-mazze_sadra baniasadi

امشب، ساعت هفت، بعد از مدت ها برای پياده روی از خونه زدم بيرون!
خيابون ها پر از آدم و ماشين بود...
هميشه وقتي اينجوری تک و تنها از خونه ميرم بيرون و لابه لای مردم وول ميخورم، حس عجيبی بهم دست ميده.
من فقط قدم ميزنم... ولی حسم چيز ديگه ای ميگه! انگار دارم کار عجيبی انجام ميدهم... فکر ميکنم مردم همه عجيب و غريبند... يا شايد هم منم که عجيب و غريبم!
فقط قدم برميدارم و مردم را نگاه ميکنم.
...
دوتا زن ميانسال که کپن هاشون رو باهم چک ميکنند...
يک مرد کچل که با رفيقاش گپ ميزنه...
يکي از دوستای قديميم که داره سيگار ميکشه...
يک زن چادری که ميزنه تو سر بچه اش...
يک روزنامه فروش بيحوصله که با تلفنش حرف ميزنه...
يک دختر بچه که جيغ جيغ ميکنه...
يک پسر جوان که واسه رفيقاش سوت ميزنه...
يک پيرزن که همه را چپ چپ نگاه ميکنه...
و... چندتا دستفروش و کلي خريدار...
همه را ديدم... بادقت زياد!
کار خاصی نميکردند...
فقط زندگی ميکردند...

زندگی! ...چه کار بی اهميتی!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت   توسط صدرا  |