تبليغاتX
مگس - شیطانی به نام رخدوتاسخه

Rokhtaduse - sadra Baniasadi

اين تصوير مال همون دورانيه که با شياطين ميپريدم! اگر يادتون باشه./ به واسطه ی يکی از شيطان هايی که خيلی باهاش صميمی ام، با اين شيطان توی تصوير بالا آشنا شدم.
...
موجود جالبی بود. همين شيطان توی تصوير را ميگم. اسمش رخدوتاسخه بود. خودش ميگفت به زبان شياطين دوسان يعنی "مزيّن به نقش ستاره"! و اين به خاطره نقش ستاره ی روی گونه ی چپشه... ميگفت مادرزاديه.اسمش برام جالب بود و اسم من هم برای اون جالب بود... آخه تو زبون شياطين دوسان، صدرا يعني "عصر بخير" !
بعد از اينکه با هم آشنا شديم من درباره ی شياطين دوسان ازش پرسيدم و اون برام توضيح داد که شياطين دوسان قومی از شياطين بوده اند که همراه آريايی ها به فلات ايران مهاجرت ميکنند.چهارمين رهبرشون آتخنا بوده که فلات ايران را بين سه فرزندش، آتخان و آخنات و آتناخ تقسيم ميکنه. آتخان ميشه حاکم شياطين شمال و شمال شرقی و مرکز ايران... آخنات ميشه حاکم شمال غربی و غرب فلات ايران به اضافه ی بخشی از عراق امروزی. کل جنوب و قسمتی از شرق هم ميرسه به آتناخ. بعد از مرگ پدر دوتا از برادرها يعنی آخنات و آتناخ می افتند به جون هم! جدال دو برادر سر جزاير جنوب ايران بوده که حاکم جنوب يعني آتناخ اونا را از آن خودش ميدونسته و آتخان هم اين را قبول داشته، ولی آخنات عقيده داشته که آتناخ زياديش ميشه و همينقدر که داره بسشه! پنجاه سال بعد از فوت پدرشان -پنجاه سال براي شياطين مانند پنج سال برای انسان هاست... شياطين عمرهای چندصد ساله دارند- دو برادر لشگريانشان را در دشت لوت باهم روبرو ميکنند. جنگ وحشتناکی در ميگيره که هفتاد سال طول ميکشه... در شصت و هشتمين سال جنگ، برادر بيطرف، آتخان، به اصرار عزيزترين همسرش -يعنی سوگلي حرمسرايش!- به آتناخ ميپيوندد و لشگر عظيمش را در اختيار او قرار ميدهد. درنتيجه، آخنات در سال هفتادم جنگ شکست ميخوره و از ترس جونش از ايران فرار ميکنه و از عراق امروزی به ترکيه ی امروزی و سپس به آتن ميره. بعد از چار،پنچ سال به اسپارتا ميره و اونجا ساکن ميشه... چون توي اسپارتا خرج و مخارجش زياد ميشده و مجبور بوده از صبح تا شب سگدو بزنه، برميگرده به آتن و از آتن به ترکيه و سپس به عراق. بعد از چند سال زندگی در عراق اسلام ظهور ميکنه و آخنات با اينکه از دسته ی شياطين گول زننده نبوده، تصميم ميگيره که عراق را ترک کنه. يکی از دوستانش که بازرگان بوده، او را با خودش به هند ميبره. آخنات از هند خوشش مياد و همونجا، توی هند ساکن ميشه... ازدواج ميکنه و در سن هفتصد سالگی صاحب يک فرزند دختر ميشه...صدسال بعد هم صاحب يک فرزند ديگر ميشه که اون هم دختر بوده. آخنات و همسرش بسيار زشت بوده اند ولي برحسب اتفاق دختراشون بسيار زيبا از آب درميان. دراون زمان دو فرزند مرسوم نبوده و آخنات اگه زنده ميموند، حتمن صاحب چندتا ديگه هم ميشد. ولي عمرش کفاف نداد و در سن نهصد و خورده اي سالگي در اثر ابتلا به بيماري ويژوبالاتوس -يه نوع بيماري مخصوص شياطين- از دنيا رفت. دختر بزرگترش با يک بازرگان ايراني ازدواج ميکنه و از سرزمين مادريش يعني هند، به سرزمين پدريش يعني ايران مهاجرت ميکنه. دختر بزرگتر آخنات بعد از دويست و خورده اي سال زندگي در ايران اولين فرزندش را به دنيا مياره و خودش از دنيا ميره! شوهرش يعني همون بازرگان ايراني اسم فرزند -که پسر بوده- را رخدوتاسخه ميذاره. رخدوتاسخه هم بزرگ ميشه و ميشه همين آقاي خوش تيريپي که تو تصوير بالا ميبينيد!
رخدوتاسخه شيطان خوش صحبت و با سواديه... وقتي بهش گفتم ميخوام ازش طراحي کنم، رفت خنجر پدر بزرگش را آورد و همينجوري که ميبينيد، برام فيگور گرفت! ...پدرش ارث زيادي براش گذاشته و براي همين رخدوتاسخه کار نميکنه... تمام وقتشو يا کتاب ميخوانه يا ساز ميزنه... بعضي موقع هم مياد تهران و بين مردم و ماشين ها پرسه ميزنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت   توسط صدرا  |