<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مگس</title>
<link>http://sadrablog.blogfa.com/</link>
<description>وبلاگ شخصی صدرا  بنی اسدی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 13 Jul 2008 19:52:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دوست جدید مگس</title>
<link>http://sadrablog.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;Dostates By Sadra Baniasadi&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.tinypic.ws/files/8sy959aj2frf2tbyn6rv.gif&quot; align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;موجودی که در تصویر بالا میبینیدش دوست جدید من است...&lt;BR&gt;دستاتس* اسمیه که مادر و پدرش سالها پیش برایش انتخاب کرده اند...&lt;BR&gt;دستاتس یک نوع جن است. نژادی از جن ها وجود دارد که شکل و شمایلشان ترکیبیست بین انسان و چارپایانی مثل بز و گاو....&lt;BR&gt;دستاتس از همین نژاد است.&lt;BR&gt;نگاه جالبی دارد به دنیا...&lt;BR&gt;احساس میکنم حرف هایش را میفهمم و او هم حرفهایم را میفهمد...&lt;BR&gt;موجود عجیبیست!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;*/Dostātes/&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Jul 2008 19:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sadrablog&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>sadrablog</dc:creator>
<guid>http://sadrablog.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آشپزخونه</title>
<link>http://sadrablog.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>چراغ آشپزخونه که روشن میشه،&lt;BR&gt;سوسکا در میرن...&lt;BR&gt;جلوتر که میری و توی بساط ولو شدشون سرک میکشی، میفهمی داشتن ورق بازی میکردن...&lt;BR&gt;میفهمی که سور و ساتشون رو بهم زدی. واسه چند لحظه هم که شده دلت براشون میسوزه...&lt;BR&gt;آروم عقب میری و چراغو خاموش میکنی...&lt;BR&gt;شاید سوسکا برگردن.</description>
<pubDate>Wed, 25 Jun 2008 09:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sadrablog&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>sadrablog</dc:creator>
<guid>http://sadrablog.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خداحافظی با بهار!</title>
<link>http://sadrablog.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;Goodby Spring&quot; hspace=0 src=&quot;http://i30.tinypic.com/sno1p1.jpg&quot; align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;عکس از خودم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Jun 2008 17:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sadrablog&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>sadrablog</dc:creator>
<guid>http://sadrablog.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عنوان انتخاب کنید</title>
<link>http://sadrablog.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;Mard va Daryache - Sadra Baniasadi&quot; hspace=0 src=&quot;http://i28.tinypic.com/11qocaa.jpg&quot; align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;با یک مسابقه ی کوچیک برگشتم...&lt;BR&gt;چند وقتیه که روی عنوان کارهایی که اینور و اونور میبینم دقیق تر شده ام...&lt;BR&gt;جالبه برام که عنوان کار، بهش هویت میبخشه...&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;حالا ازتون میخوام که واسه این طراحیم -همینی که بالای متن میبینیدش- یک عنوان انتخاب کنید...&lt;BR&gt;جایزه هم داره!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;عنوان هاتون رو برام کامنت بذارید.&lt;BR&gt;منتظرم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Jun 2008 08:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sadrablog&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>sadrablog</dc:creator>
<guid>http://sadrablog.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عادت بد موبی کوچولو!</title>
<link>http://sadrablog.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>بعد از مدت ها حوصله کردم و یه داستان کوتاه مگسی نوشتم!&lt;BR&gt;بخونیدش...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامان و بابای موبی کوچولو هر روز بعدازظهر میرفتند سر کار و اون رو با اسباب بازیهاش تنها میذاشتند...&lt;BR&gt;ظاهرن موبی کوچولو با تنهایی مشکلی نداشت... فقط عادت کرده بود تو تنهایی ناخن هاش رو بخوره!&lt;BR&gt;وقتی مامان موبی کوچولو فهمید که اون تو تنهایی ناخن هاش رو میخوره، براش توضیح داد که این کار خیلی بدیه و اگه بازهم این کار رو بکنه، حتمن مریض میشه... مامان موبی کوچولو که زیادی رو تنها بچه اش، موبی، حساس بود، واسه اینکه خیال خودشو راحت کنه، ناخن های اون رو از ته چید!&lt;BR&gt;روز بعد وقتی مامان و بابای موبی کوچولو خوشحال و خندان اومدند خونه، حسابی غافگیر شدند!&lt;BR&gt;موبی همه ی انگشتاش رو خورده بود.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 May 2008 18:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sadrablog&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>sadrablog</dc:creator>
<guid>http://sadrablog.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بوهای بد</title>
<link>http://sadrablog.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>بوی بد پست های گندیده!&lt;BR&gt;بوی بد کم شدن آمار بازدید!&lt;BR&gt;بوی بد کسالت، بوی بیحوصلگی!&lt;BR&gt;بوی بد مگسی که نوشتنش نمی آید،&lt;BR&gt;بوی من!&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;همه ی این بوها رو تحمل کنید!&lt;BR&gt;به زودی از اینجا خواهند رفت. </description>
<pubDate>Mon, 12 May 2008 18:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sadrablog&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>sadrablog</dc:creator>
<guid>http://sadrablog.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیحوصلگی</title>
<link>http://sadrablog.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot; color=#000000&gt;اونی که قلمم رو برداشت و دیگه پس نیاورد ،&lt;BR&gt;به زودی خواهد شنید...&lt;BR&gt;صدای خرد شدن انگشتانش را...&lt;BR&gt;زیر کفش های من!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;به نظرم اومد که بهتره این شعرمو(!) خودم براتون تفسیر کنم.&lt;BR&gt;منظور از جمله ی اول اینه که چند وقتیه حوصله ی وبلاگ نوشتن ندارم... انگار یکی قلمم رو دزدیده باشه! و منظور از جمله های بعدی اینه که به زودی بر این بیحوصلگی غلبه خواهم کرد.&lt;BR&gt;همین!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Apr 2008 20:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sadrablog&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>sadrablog</dc:creator>
<guid>http://sadrablog.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازگشت مگس</title>
<link>http://sadrablog.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;ziafat by magas[sadra baniasadi-&quot; hspace=0 src=&quot;http://i25.tinypic.com/34oyepv.jpg&quot; align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;تو این مدت که به روز نکردم، تعداد بازدیدهای روزانه ی بلاگم بدجوری سقوط کرده...&lt;BR&gt; البته مهم نیست. به لذت به روزنکردنش می ارزید!&lt;BR&gt; خواستم اعلام کنم که حالم خوبه و همین امروز فردا به روز میکنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Apr 2008 12:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sadrablog&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>sadrablog</dc:creator>
<guid>http://sadrablog.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شیطانی به نام رخدوتاسخه</title>
<link>http://sadrablog.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;Rokhtaduse - sadra Baniasadi&quot; hspace=0 src=&quot;http://i27.tinypic.com/dxdyfa.jpg&quot; align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اين تصوير مال همون دورانيه که با شياطين ميپريدم! اگر يادتون باشه./ به واسطه ی يکی از شيطان هايی که خيلی باهاش صميمی ام، با اين شيطان توی تصوير بالا آشنا شدم. &lt;BR&gt;... &lt;BR&gt;موجود جالبی بود. همين شيطان توی تصوير را ميگم. اسمش رخدوتاسخه بود. خودش ميگفت به زبان شياطين دوسان يعنی &quot;مزيّن به نقش ستاره&quot;! و اين به خاطره نقش ستاره ی روی گونه ی چپشه... ميگفت مادرزاديه.اسمش برام جالب بود و اسم من هم برای اون جالب بود... آخه تو زبون شياطين دوسان، صدرا يعني &quot;عصر بخير&quot; !&lt;BR&gt;بعد از اينکه با هم آشنا شديم من درباره ی شياطين دوسان ازش پرسيدم و اون برام توضيح داد که شياطين دوسان قومی از شياطين بوده اند که همراه آريايی ها به فلات ايران مهاجرت ميکنند.چهارمين رهبرشون &lt;FONT color=#990000&gt;آتخنا&lt;/FONT&gt; بوده که فلات ايران را بين سه فرزندش، &lt;FONT color=#990000&gt;آتخان&lt;/FONT&gt; و &lt;FONT color=#990000&gt;آخنات&lt;/FONT&gt; و &lt;FONT color=#990000&gt;آتناخ&lt;/FONT&gt; تقسيم ميکنه. آتخان ميشه حاکم شياطين شمال و شمال شرقی و مرکز ايران... آخنات ميشه حاکم شمال غربی و غرب فلات ايران به اضافه ی بخشی از عراق امروزی. کل جنوب و قسمتی از شرق هم ميرسه به آتناخ. بعد از مرگ پدر دوتا از برادرها يعنی آخنات و آتناخ می افتند به جون هم! جدال دو برادر سر جزاير جنوب ايران بوده که حاکم جنوب يعني آتناخ اونا را از آن خودش ميدونسته و آتخان هم اين را قبول داشته، ولی آخنات عقيده داشته که آتناخ زياديش ميشه و همينقدر که داره بسشه! پنجاه سال بعد از فوت پدرشان -پنجاه سال براي شياطين مانند پنج سال برای انسان هاست... شياطين عمرهای چندصد ساله دارند- دو برادر لشگريانشان را در دشت لوت باهم روبرو ميکنند. جنگ وحشتناکی در ميگيره که هفتاد سال طول ميکشه... در شصت و هشتمين سال جنگ، برادر بيطرف، آتخان، به اصرار عزيزترين همسرش -يعنی سوگلي حرمسرايش!- به آتناخ ميپيوندد و لشگر عظيمش را در اختيار او قرار ميدهد. درنتيجه، آخنات در سال هفتادم جنگ شکست ميخوره و از ترس جونش از ايران فرار ميکنه و از عراق امروزی به ترکيه ی امروزی و سپس به آتن ميره. بعد از چار،پنچ سال به اسپارتا ميره و اونجا ساکن ميشه... چون توي اسپارتا خرج و مخارجش زياد ميشده و مجبور بوده از صبح تا شب سگدو بزنه، برميگرده به آتن و از آتن به ترکيه و سپس به عراق. بعد از چند سال زندگی در عراق اسلام ظهور ميکنه و آخنات با اينکه از دسته ی شياطين گول زننده نبوده، تصميم ميگيره که عراق را ترک کنه. يکی از دوستانش که بازرگان بوده، او را با خودش به هند ميبره. آخنات از هند خوشش مياد و همونجا، توی هند ساکن ميشه... ازدواج ميکنه و در سن هفتصد سالگی صاحب يک فرزند دختر ميشه...صدسال بعد هم صاحب يک فرزند ديگر ميشه که اون هم دختر بوده. آخنات و همسرش بسيار زشت بوده اند ولي برحسب اتفاق دختراشون بسيار زيبا از آب درميان. دراون زمان دو فرزند مرسوم نبوده و آخنات اگه زنده ميموند، حتمن صاحب چندتا ديگه هم ميشد. ولي عمرش کفاف نداد و در سن نهصد و خورده اي سالگي در اثر ابتلا به بيماري ويژوبالاتوس -يه نوع بيماري مخصوص شياطين- از دنيا رفت. دختر بزرگترش با يک بازرگان ايراني ازدواج ميکنه و از سرزمين مادريش يعني هند، به سرزمين پدريش يعني ايران مهاجرت ميکنه. دختر بزرگتر آخنات بعد از دويست و خورده اي سال زندگي در ايران اولين فرزندش را به دنيا مياره و خودش از دنيا ميره! شوهرش يعني همون بازرگان ايراني اسم فرزند -که پسر بوده- را رخدوتاسخه ميذاره. رخدوتاسخه هم بزرگ ميشه و ميشه همين آقاي خوش تيريپي که تو تصوير بالا ميبينيد!&lt;BR&gt;رخدوتاسخه شيطان خوش صحبت و با سواديه... وقتي بهش گفتم ميخوام ازش طراحي کنم، رفت خنجر پدر بزرگش را آورد و همينجوري که ميبينيد، برام فيگور گرفت! ...پدرش ارث زيادي براش گذاشته و براي همين رخدوتاسخه کار نميکنه... تمام وقتشو يا کتاب ميخوانه يا ساز ميزنه... بعضي موقع هم مياد تهران و بين مردم و ماشين ها پرسه ميزنه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Mar 2008 13:20:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sadrablog&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>sadrablog</dc:creator>
<guid>http://sadrablog.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازی ترانه ها!</title>
<link>http://sadrablog.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>انارام منو به یک بازی وبلاگی دعوت کرده... و من باید آهنگ* های مورد علاقه ام را نام ببرم!&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;یک.Question، Areals، Toxicity ،Chop Suey. این چهار تا آهنگ گروه System-Of-A-Down واقعن فوق العاده اند! اگر حتی از سبک متال متفر هستید، این چهارتا رو گوش بدید... بهترین آهنگ های این گروه محسوب میشوند... به خصوص Chop Suey که هر آدمی را جادو میکنه.&lt;BR&gt;دو. فرهاد مهراد.&lt;BR&gt;سه.بیشتر آهنگ های Eminem و Dr.Dre.&lt;BR&gt;چار. Akon&lt;BR&gt;پنج.همه ی آهنگ های گروه ERA.&lt;BR&gt;شیش. مایکل جکسون.&lt;BR&gt;هفت.آلبوم به تماشای آبهای سپید:حسین علیزاده و ژیوان گاسپاریان. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توضیحات:&lt;BR&gt;یک.اگه گوش داده اید، حتمن نظرتونو برام بنویسید.&lt;BR&gt;سه.میدونم که زیادی جلف و تابلو اند... چاره ای نیست! آهنگ هاشون را دوست دارم.&lt;BR&gt;چار.یک رپر سیاه پوست آمریکایی، با اصلیت سنگالی!&lt;BR&gt;پنج.یک گروه راک قدیمی.&lt;BR&gt;شیش.از حدود هفت-هشت سالگی عاشق آهنگ های مایکل جکسون شدم!&lt;BR&gt;هفت.متاسفانه یا خوش بختانه(!) موسیقی سنتی خیلی کم گوش میدم و این همه اش به این خاطره که بابا درهر شرایطی و در هر مکانی موسیقی سنتی گوش میده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممنون از انارام که منو به این بازی دعوت کرد.&lt;BR&gt;حالا نوبت منه که برای بقای این بازی سه نفر را انتخاب کنم... ملخ، پرتقال من، نویسش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*.همون ترانه!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 13 Mar 2008 20:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sadrablog&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>sadrablog</dc:creator>
<guid>http://sadrablog.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
